تبليغاتX
دختر شب

دختر شب

یه دختر کوچولو که فقط می خواد حرفای دلشو واسه خدا بگه

خدايا دلم ميخواد گريه كنم اونقدر گريه كنم كه وقتي ديگه اشكي تو چشام نموند از اتاق برم بيرون و ببينم كه همه ي اينا يه خواب بوده . خدايا باورم نشد 2هفته بود يا شايدم بيشتر همش باهام سردي مي كرد ديگه از اون رابطه صميمي كه هميشه حرفشو ميزد خبري نبود .هرچي تو اين دو هفته ازش پرسيدم آخه چي شده داري اينجوري ميكني گفت هيچي ...روز آخرم پشتشو كرده به من.ميگه هركاري دوست داري بكن . اشك تو چشام جمع شد اينه اون آدمي كه من اون همه دوسش داشتم؟اون حتي اينقدر واسه من احترام قائل نشد كه بياد بگه چرا از دست من ناراحته... به خدا مي نشستم واسش توضيح ميدادم كه داره در مورد من اشتباه فكر ميكنه روز آخر بدجوري دلمو شكست فقط گفتم خدايا به خودت سپردمش 1000تيكه شدم اما ديگه واسم نبود خوردم كرد تحقيرم كرد با اين كاراش پيش همه سكه ي يه پول شدم .حالا هم راه ميفته پيش همه ميگه فلاني منو پيچوند . ديروزز كه با دوستام دور هم جمع شده بوديم بچه ها يه sms خوندن كه " بعضي آدما رو حتي شده آژانسم بگيري كه زودتر گورشونو از زندگيت گم كنن بيرون" جلوي همه ميگه آره موافقم بعد منو نگاه ميكنه آخه اين حرف يعني چي؟اينجوري عقدتو كامل خالي كردي؟ منو پيش همه بدنام كردي؟خيات راحت شد؟ آفرين به تو كه خوب بلدي بقيه رو بسوزوني

خداوندا تو كه از حرفاي نگفته ي تو دلم خبر داري !!! تو كه ديدي با من چيكار كرد؟ ديگه طاقت ندارم فقط منو از اين وضعيت نجات بده .بنده ي تو شيما

+نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت2:50 PMتوسط شیم شیم | |

امروز می خوام یه قصه ای رو تعریف کنم. خدا جونم گوش میدی؟

یکی بود و یکی نبود. یه دختر کوچولو بود شاد و سر زنده گاهی این دنیا ضدحالای اساسی بهش میزد ولی اون دختر کوچولو تحمل می کرد و می گفت اینم میگذره مثه همه ی خوبی ها و بدی های دیگه که اومد و گذشت .اون دختر کوچولو مثل بقیه ی بچه ها رویاهای زیادی تو سرش بود گذشت و گذشت تا بزرگ شد .یه روزی احساس کرد که شاهزاده ی رویاهاش رو پیدا کرده این دنیای بزرگ گشت و گشت تا قرعه ی دل این دختر رو به اسم اون شاهزاده زد. حالا این دختر کوچولو شاهزادشو خیلی دوست داره ولی حیف شاهزاده خبر نداره که دختر کوچولو دوسش داره . حالا هر شب اون دختر کوچولو دعا میکنه که ....

خدایا منم واسش دعا میکنم. دعاشو مستجاب کن.

+نوشته شده در پنجشنبه 30 دی1389ساعت10:42 PMتوسط شیم شیم | |

نمی دونم فردا روز خوبیه یا بد.قاعدتا از ظاهرش باید خوب باشه ولی به دلم بد افتاده خدایا خودت کمک کن

+نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت11:26 PMتوسط شیم شیم | |

سخت ترین چیز تو دنیا شکستن غروره.

امروز تا جایی که تونستم از دستش گریه کردم.مگه من مجبورش کرده بودم؟؟؟؟؟؟؟ اگه هزار بار بهم فحش میداد به خدا خیلی بهتر از این کاری بود که انجام داد. میگن بخشش از بزرگانه ولی من جای دختر اونم به خداوندی خدا هرگز نمی بخشمش اون اشک یه دختر ۲۱ ساله رو در آورد.

آقای ایکس امروز بدجوری دل منو شکستی می سپارمت به خدا و هرگز ازت نمی گذرم

+نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت2:10 PMتوسط شیم شیم | |

سلام به همه

۲۱سال پیش یه دختر کوچولو ساعت ۱۰ صبح به دنیا اومد. مامانش اینا اسم اون کوچولو رو گذاشتن شیما .اینجا یه جشن تولد کوچیکه که هر کسی که دوس داره می تونه شرکت کنه و منو خوشحال کنه

+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت8:18 PMتوسط شیم شیم | |

اولش که دعوا کردیم خیلی بهم برخورد . ولی بعدش فکر کردم همش تقصیر منه و من بد صحبت کردم در نتیجه فکر کردم که باید ازش معذرت خواهی کنم ولی نمی دونستم این قدر حقیره که ارزش عذر خواهی رو نداره . من کاری رو که فکر کردم درسته انجام دادم . اون آدم بی شخصیتی بود به من ربطی نداره من نشون دادم که شخصیتم در حد یک آدم فهمیدس .اگر تموم دنیا هم من رو سرزنش کنن برام نیس مهم منم که کاری رو که فکر کردم درسته انجام دادم بقیش رو هم می سپارم به خدا که بهش بفهمونه چقدر حقیره 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت11:33 PMتوسط شیم شیم | |

سلام خدا جون مهربونم. من امشب اومدم اینجا که یه اعترافی کنم. می دونم که میدونی ولی ازت خواهش میکنم که واسه آروم گرفتن دل خودم به حرفام گوش بدی.

خدای خوب و مهربونم یادته من همیشه می گفتم که تنها نیستم؟ اما حالا که فکر میکنم می بینم من تمام مدت سر خودمو گول مالیدم من همیشه سرم گرم آدمای اطرافمه .این قدر دور خودمو شلوغ می کنم که دیگه هیچ زمانی واسه خودم باقی نمی ذارم. خدایا من همیشه فکر میکردم اونا دارن تنهایی منو پر می کنن. خدایا تو بودی و من به اونا دل بسته بودم باورت میشه ؟ تویی که همیشه و همه جا پیشم بودی در همه حال بودی و تنهام نذاشتی اما من.... واقعا واسه ی خودم متاسفم .... خدا جونم امروز نیمه ی شعبان بود من هیچ وقت درک نمی کردم که معنی تولد و شهادت و اعیاد دینی یعنی چی؟ ( دروغ نگم یه کمی از محرم حالیم میشد) اما امروز معجزه ی اینا رو به چشمم دیدم. سر نماز فقط واسه ی کسایی که دل خوشی ازشون نداشتم دعا کردم امروز دقیقا همون آدما باهام تماس گرفتن و من بازم فهمیدم که تو هستی . خدایا من فقط یه دعای کوچولو واسشون کردم اما تو اون چیزی رو که من واسه خودم می خواستم بهم دادی... باورم نمیشه تو چقدر مهربون بودی و من همیشه از تو غافل.

این حرف رو زمانی که خیلی کوچولو بودم شنیدم که حضرت فاطمه یه روز به بچه هاش میگه اگه دوست دارین دعای خودتون زود برآورده بشه از ته دل واسه ی دیگران دعا کنید. هرگز نفهمیدمش تا به امروز

وای خدای منننننننننننننننننننننننننننن نمی دونی که چقدر دوست دارم

خیلی خوشحالم که به تو رسیدم .من دیگه هرگز تنها نیستم

+نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت2:3 AMتوسط شیم شیم | |

وای خداوندا. به خاطر حرف ....... که اصلا قد یه پشه هم ارزش نداره امروز(۲/۵/۸۹) الکی ذهنم درگیر شد. ولی من خانومی کردمو جوابشو ندادم حالا وقتشه که تلافی کنم. از اونجایی که می گن باید با پنبه سر برید منم همین کار رو می کنم.

با بد کسی در افتادی . اگه بخوام با تیکه اومدن ترورت می کنم .پس منتظر باش که همین فردا پس فردا جوابتو می گیری و در ضمن سعی کن مواظب حرف زدنت باشی که از این به بعد جای تیکه اومدن منفجرت می کنم.

+نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد1389ساعت0:53 AMتوسط شیم شیم |

خدايا همين 2 روز پيش بود كه فهميدم همين مهر كه بياد 21 سالم تموم ميشه. من دلم نمي خواد بزرگ بشم تو رو خدا .چقدر واست اشك بريزم؟واست چي كار كنم كه بزرگ نشم؟ من نمي تونم با اين آدماي غول پيكر بسازم . نمي تونم تحملشون كنم. تو رو خدا نذار بهم بگن بزرگ شدي نذار ديگران روي من حساب آدم بزرگ باز كنن. آدم بزرگا فقط بلدن هم ديگه رو بخورن اصلا مهربوني بلد نيستن . من بهت قول مي دم كه هميشه واست همون شيما كوچولو بمونم. هرگز بزرگ نميشم قسم ميخورم. آدما اينجا بلد نيستن با هم چه طور صحبت كنن ولي من نميذارم اين طوري مونه بهت قول ميدم

خداي مهربونم ممنونم كه به حرفام گوش كردي. خيلي دوست دارم.بنده ي تو شيما

+نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت1:48 AMتوسط شیم شیم | |

بعضي آدمايي كه تو زندگيت مبيني واقعا بيشعورن. اين در حد فحش نبود واقعا در همين حد عقلشون ميرسه. اولش خيلي قشنگ ميان جلو ولي تا ته دوستيشون ۱۰۰۰ جور گند بالا ميارن. آدم اصلا ديگه دوس نداره حتي بهشون فكر كنه .مي خوام يه قصه تعريف كنم:

يكي بود يكي نبود. يه كبوتر كوچولو و مهربون واسه ي خودش زندگيشو مي كرد. اين كبوتر به دل بستن رو بلد نبود ولي ذاتا مهربون و بي ريا بود. هر كاري كه انجام ميداد از روي دل سوزي بود و هيچ انتظاري از كسي نداشت. اما هركي اطرافش بود و باهاش دوست مي شد به دو ماه نميكشيد كه خيلي راحت بهش مي گفت تو بهترين دوست من هستي و بهش دل مي بستن . گذشت و گذشت تا اين كبوتر كوچولو كم كم ياد گرفت چه طور دل ببنده . نفهميد چه طوري ولي بعضي از دوستاش دلشو بردن .اما اونا خيلي نامرد و بي معرفت بودن : نو كه بياد به بازار                             كهنه ميشه دل آزار

كبوتر كوچولو خيلي غصه خورد. خيلي دعا كرد ولي هچ فايده اي نداشت .حالا ديگه كبوتر كوچولو نمي دونه دل بستن كار خوبيه يا نه. اين قدر بدي ديد كه ديگه نمي تونه دل ببنده. حالا كبوتر كوچولو دلشو فقط و فقط واسه ي خودش و خدا نگه داشته و مثل اولا شده . اي كاش هيچ وقت دل بستن رو ياد نمي گرفت.....

به قول شاعر يا يه دوست قديمي: معرفت در گراني است... به هر كس ندهندش.........

+نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389ساعت4:0 PMتوسط شیم شیم | |